چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۰۱:۱۲ ق.ظ
چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۵۷ ق.ظ
مرحوم شیخ صدوق و برخى دیگر از مورّخین و محدّثین شیعه و سنّى آورده اند:
یکى از بزرگان قم به نام احمد بن اسحاق اشعرى قمّى حکایت کند: روزى به محضر مبارک
حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکرى علیه السلام شرفیاب شدم و خواستم درباره حجّت خدا و
خلیفه پس از آن حضرت ، از ایشان سؤ ال کنم .
همین که در محضر شریف امام علیه السلام وارد شدم و سلام کردم ، بدون آن که سخنى
گفته باشم ، مثل این که از نیّت و افکار من آگاه بود، مرا مخاطب قرار داد و فرمود:
اى احمد بن اسحاق ! خداوند تبارک و تعالى از زمان خلقت حضرت آدم علیه السلام تا
برپائى قیامت ، بندگان خود را بدون حجّت و راهنما رها نکرده است .
و در هر زمانى - از باب لطف - یکى از بندگان شایسته خود را حجّت بر انسان ها قرار
داده است که به وسیله وجود مبارک او حوادث خطرناک برطرف مى شود، باران رحمت خدا
فرود مى آید و زمین به برکت وجود حجّت خداوند متعال ، برکات درون خود را ظاهر مى
سازد و در اختیار بندگان و دیگر موجودات قرار مى دهد.
عرض کردم : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ، امام و خلیفه بعد از شما چه کسى است ؟
هنگامى که این سؤال را طرح کردم ، امام حسن عسکرى علیه السلام سریع از جاى خود
برخاست و درون منزل رفت و پس از لحظه اى بازگشت ، در حالى که کودکى خردسال را در
آغوش خود گرفته بود، و همانند ماه شب چهارده نورانى بود و مى درخشید.
چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۵۱ ق.ظ

بسیارى از تاریخ نویسان آورده اند:
روزى یکى از بزرگان شهر سامراء به نام بهلول از محلّى عبور مى کرد، بچّه هائى را
دید که مشغول بازى هستند.
و حضرت ابومحمّد حسن بن علىّ عسکرى علیه السلام را دید - در حالى که کودکى خردسال
بود - کنارى ایستاده و گریه مى کند.
بهلول گمان کرد که چون این کودک ، اسباب بازى ندارد، نگاه به بچّه ها مى نماید و با
حسرت گریه مى کند؛ به همین جهت جلو آمد و اظهار داشت : اى فرزندم ! ناراحت مباش و
گریه نکن ، من هر نوع اسباب بازى که بخواهى ، برایت تهیّه مى کنم .